انتظار

تجربه های شخصی نظری نیست »

روزی که با او آشنا شدم، دختری آرام بودم. آنقدر آرام که آرامش از چشم ها و دستانم بیرون می زد و خودش را به نمایش می گذاشت. او، عاشق همین آرامشم شد، در این شکی ندارم. خیلی های دیگر هم، از زن و مرد و بچه، جذب همین آرامشم شده بودند.

 

نوشتن یا ننوشتن!

تجربه های شخصی نظری نیست »

دلم خیلی خیلی برای نوشتن تنگ شده بود. هر بار به خودم قول دادم و تصمیم گرفتم که اگر نه هر روز، حداقل هر هفته بیایم و بنویسم. اما هر بار به بهانه ای نشد که این کار را بکنم. البته مشغله زیاد هم دلیلی برای ننوشتن هست؛ اما دلیل کافی و اصلی نیست. اختصاص زمانی برای همسر، زمانی برای انجام مختصر کارهای روزانه خانه، کار کردن، باشگاه رفتن، نقاشی کشیدن، و یاد گرفتن ( کاری که در همه عمر با علاقه دنبال کرده ام) زمان نوشتن را کم می کند. اما وجود شبکه های اجتماعی دیگر، هجوم اطرافیان، آشنا و غریبه به آن محیط ها که از گونه ای دیگر و فعال ترند و دیده نشدن وبلاگ، یکی از مهم ترین دلایل ننوشتن است. گاهی سعی می کنم خودم را ترغیب کنم که برای ِ دل ِ خودم و همسر بنویسم. اما باز نمی شود. اما دلیل ِ دیگری هم هست. اینکه انسان باید حرفی برای گفتن داشته باشد، که بتواند بنویسد و ما در این زندگی ِ شتابزده و نامتمرکز، کمتر حرفی برایمان می ماند که تازگی داشته باشد و بتوان درباره اش نوشت.

به هر روی اینجا خانه من است و دوستش دارم.

خانه پدری

تجربه های شخصی نظری نیست »

برای اینکه در خانه پدریم باشم، کنار مامان و بابا و خواهرهایم، تنگ شده بود. امشب امدم اینجا، بدون همسر. از سر کار، به جای رفتن به خانه، سر ماشین را بسمت تهران کج کردم. اتوبان خلوت بود اما تهران شلوغ و پر ترافیک. باران هم می بارید. هوا هم تاریک شده بود. بعد دو ساعت و نیم بالاخره رسیدم. بابا و مامان رو به اغوش کشیدم و بوسیدم. امشب مثل زمان های مجردی با مامان و بابا و خواهرم شام خوردم. چقدر حرف داشتیم. چقدر حرف داشتم که گذاشته بودمشان برای وقتی که سر فرصت ببینمشان. این چند وقت اینقدر با عجله یا در جمع دیده بودمشان که فرصت نشده بود درست و حسابی برایشان از شرایط زندگی جدیدم تعریف کنم.

دلم برای همسر هم سخت تنگ شده. انگار هر جا باشم، دیگری رو ندارم. اما سعی می کنم لذت ببرم از بودن پیش مامان و بابایم. مامان و بابای خوبم. مهربانترین هایم.

صبر

تجربه های شخصی نظری نیست »

گاهی تنها می توانی نظاره گر ِ حادثه ای باشی که برایت اتفاق افتاده.

و شاید آرزو کنی که ای کاش زمان به عقب بر می گشت و می توانستی جلویِ حادثه را بگیری.

اما .. هیچ اتفاقی راه ِ برگشتی ندارد. و ما مجبوریم که تحمل کردن را یاد بگیریم.

تنها کاری که شاید از دستم بربیاید این است که برایش صبر بخواهم. برای ِ برادرم.

در میان ِ استرس

تجربه های شخصی نظری نیست »

دلم برایش تنگ شده. هر چه سعی کردم آرام این روزها را بگذرانم، باز هم نشد، باز هم یک جورهایی کم آوردم. آمدم که دو روز بمانم و برگردم. حالا نزدیک به دو هفته می شود. و اگر نتیجه می گرفتم راضی بودم، این دوری و دل تنگی را تحمل می کردم. ولی انتظار، انتظار ِ نامه ای که باید برسد، کاری که درست شده و قسمت ِ آخرش دست ِ این ها افتاده، ضعیفم کرده. گلویم درد می کند. فشارم پایین است. سرگیجه و ضعف دارم. اما از همه بیشتر انتظار اذیتم می کند. در این فرصت ِ کوتاه ِ موقت، در محل ِ کارم، باز هم چند مسئولیت پذیرفتم. مثلا اینکه پایان نامه همکارم را ویرایش کنم، یا اینکه در سه ، چهار جلسه مهم شرکت کردم، یا اینکه طرحی را برای معاونمان بنویسم، … . و همه این کارها را بیشتر از این جهت کردم که سرم گرم باشد و کمتر فکر کنم. اما فکر نمی کردم این همه روز انتظار بکشم و هیچ اتفاق ِ خاصی نیفتد. گاهی استرس می گیرم که نکند این موافقتی که بعد از نه ماه پیگیری گرفته ام، ناگهان خراب شود!

وقتی رسیدم خانه، پدرم را دیدم که باز روی ِ نوشتن درباره پروژه ای تمرکز کرده بود. البته وسط ِ این تمرکز یادش بود که بیاید به آشپزخانه، زیر کتری را روشن کند و برایم چای درست کند. پدرم کاری را پیگیری می کند که چیزی در حدود ِ ده سال وقتش را گرفته. او هم مراحل ِ آخر ِ کارش است. بارها جواب ِ منفی گرفته، بارها کار از نیمه برگشت خورده، بارها هزینه داده، کارها را تکرار کرده، اما من به یاد ندارم که گفته باشد که نمی شود. که پا پس کشیده باشد. اطرافیان ناامید شده اند و با نا امیدی حرف زده اند اما بابا اجازه نداده که رویش اثر بگذارند. ثابت قدم پیش رفته و کار خودش را پیش برده. او هم گاهی ناراحت شده، گاهی عصبی شده، دچار استرس هم شده، اما همیشه محکم و استوار ایستاده.

تصمیم می گیرم مثل ِ همه این سال هایی که به چشم ِ الگو و قهرمان ِ زندگیم نگاهش کرده ام، باز هم الگویم باشد. تصمیم می گیرم که نا امید نباشم. فکرم را جمع کنم و بر روی ِ کارهایی که مهمند تمرکز کنم. و خوب می دانم که مثل ِ همیشه از حمایت ِ همسرم برخوردارم. با او درد ِ دل می کنم، اما می دانم که نباید خودم و او را ناامید کنم.